یادداشت های یک مشاور13
سلام بازم اومدم سراغتون
چند وقتی بود که خیلی درگیره کلاس ها و کارای دیگه بودم و فرصت نشده بود که بیام و بنویسم .
امروز می خوام جریان یه مشاوره دیگه رو براتون بنویسم که برمیگرده به مشاوره خانواده و زوج درمانی.ماجرا از این جا شروع شد که خانمی به من مراجعه کرد و گفت که با شوهرش مشکل داره و نمی تونه از زندگی لذت ببره .این دو همکلاسی بودن در طول دوران تحصیل و توی دانشگاه با هم اشنا شدند و بعد از یه ارتباط دوستی با هم ازدواج کردند .الان هر دوی اونها معلم هستند و تدریس می کنن و1 پسر 5 ساله دارند.خانم از بی توجهی شوهرش خسته شده و بعد از اعتمادی که صورت گرفت حتی عنوان کرد که به شوهرش خیانت هم کرده .از حرفاش معلوم بود که تمایلی نداره از همسرش جدا بشه به خاطر شرایط اجتماعی و دوست نداشت توی اجتماع دارای برچسب بیوه بودن باشه و در عین حال سعی می کرد ظاهر زندگی رو حفظ کنه و به قول خودش شوهرش از اینکه با او هست احساس خوشبختی هم می کرد و خیلی رضایت داشت از زندگی خودش ولی خانم اصلا از زندگی خودش راضی نبود و فقط ظاهرو حفظ می کرد و در باطن حتی از شوهر خودش هم متنفر بود .و چون بهش کمبود محبت شده بود از طریق پیامک با یه پسر دوست شده بود و با هم ارتباط تلفنی و حضوری داشتند و همیشه حواسش بود که شوهرش نفهمه .خلاصه فعلا که جلسه اول بود سعی شد تا بیشتر با مراجع آشنا بشیم و شرایط خانوادگی اونو بشناسم و قرار شد اگه شوهرش توافق کنه به صورت غیر مستقیم اونم بیاد جداگانه به جلسه مشاوره و با هم صحبت کنیم.