امروز صبح که بیدار شدم افکار زیادی توی سرم بود تا دوباره طرحی نو در اندازم و یه تغییری توی زندگی خودم بدم .ولی نمی دونم چرا هر روز یه مسئله ای پیش میاد که نمیشه .خلاصه اومدم تا اینجا بنویسم.
پاییز اومده و فصلی که خیلی دوستش دارم و ازش لذت می برم .وزش باد پاییزی و خش خش برگ درختان و هزاران زیبایی دیگر توی این فصل دیده میشه .من یک مشاورم و زندگی خودمو دوست دارم توی همین حیطه ادامه بدم .گاهی که میبینم چقدر مردم به مشاوره نیاز دارند ولی به خاطر عدم اطلاع رسانی همینطور به چرخه زندگی معیوب خودشون ادامه میدن ،خیلی دوست دارم تا به همشون کمک کنم ولی می دونم که نشدنیه و به قول ائن داستان معروف بهتره خودمو و زندگیمو درست کنم تا بقیه موارد.
من که خودم و زندگیم روز به روز داره بهتر میشه و همیشه سعی کردم به اون سطح متعالی برسم .البته خوشحال میشم همه زندگی خوبی داشته باشن و وقتی وارد زندگی دیگران میشم ازش صفا و صمیمیت بیاد بیرون .
دیشب حالم خوب نبود،یکی از آشنایان خبر آورد که بچه یکی از آشنایان دیگه حالش خیلی بده .میگفت بردنش پیش متخصص اعصاب و روان و بهش دارو داده و اینجوری شدهویکم که از سبک زندگی اون بچه واسم تعریف کرد فهمیدم که واقعا محیط و خانواده باهاش اینکارو کردن و یه جورایی باعث شدن تا توی لاک تنهایی بره و همش دنبال تلویزیون و بازی کامپیوتری باشه اونم توی سن 6 سالگی.
خلاصه امیدورام که حال حسین کوچولوی ما بهتر بشه و همه مادر و پدرا حواسشون به خردسالاشون باشه.
بازم میام سراغتون ........