یادداشت های یک مشاور 4
سلام
دوباره اومدم سراغتون.امیدوارم که خوب باشید و سرحال تر از دیروز .دیروز توی خونه تنها بودم و مجبور شدم آشپزی خونه رو خودم انجام بدم .البته اینو هم بگم که آشپزیم خیلی خوبه ولی به خاطر کارای مشاوره ای و تدریس توی دانشگاه سرم اکثرا شلوغه و احتمالش خیلی کمه که فرصت آشپزی گیرم بیاد.
امروز هم شد توفیق اجباری .چون من علاقه زیادی به غذاهای بیرون ندارم و هر چی که توی خونه باشه رو ترجیح میدم به غذای بیرون.خلاصه اعضای خانواده رفتن مسافرت و من به دلیل شرایط کاری نتونستم همراهیشون کنم.امروز داشتم روی یه مقاله راجع به اختلال شب ادراری کودکان کار می کردم .خیلی مطالب جالبی داشت و تحقیقات جدیدو عنوان کرده بود ،ساعتای حدود 11 به این فکر افتادم که ناهار چی درست کنم و از اونجایی که چند وقتی میشه قرمه سبزی نخوردم ،هوس کردم تا درست کنم .بعد از کلی جستجو واسه وسایل لازم ،شروع کردم به آشپزی و اینقدر سرگرم شدم که زمان از دستم در رفت .همینطور که داشتم آشپزی میکردم یاد دوران دانشجویی خودم افتادم و مرور خاطرات شد که برای اولین بار قرار شده بود که توی خوابگاه دانشگاه آش رشته درست کنیم و در واقع اون اولین آش رشته ای بود که درست کردم .برای شروع رفته بودیم کلی سبزی خریده بودیم که از اتاقای کناری کمک گرفتیم برای تمیز کردنش.نمی دونم خوابگاه پسرا رفتین یا نه ،ولی آشپزی اونجا خیلی سخته .نه به لحاظ امکانات بلکه به خاطر اینکه وقتی همه خبردار میشن که داری آش درست میکنی به خاطر اینکه هیشکی خوصله درست کردنشو نداره و در مقابل همه دوست دارن ،خیلی هجوم میارن تا چتر اتاق بشن .خلاصه بعده کلی دنگ و فنگ آش اماده شد و جمعیتی که منتظر آش بودن .هر چند اون روز آش زیادی به خودم نرسید ولی خیلی خوشحال شدم که تونستم یه تنوعی توی غذای بچه ها بدم و اونا هم کلی تعریف کردن از آش رشته.
خوب اینم از خاطرات آشپزی دیروز و اونروز من
باز هم میام سراغتون.....