سلام به همه دوستای عزیز

دوباره اومدم سراغتون باحرفای تازه .دیروز دوباره یه مشاوره داشتم .وقتی اومد داخل خیلی آروم و خیلی سرحال به نظر می رسید .کم کم که از زمان مشاوره گذشت شروع کرد به گفتن داستان زندگی خودش و اینکه چرا اومده بود پیش من.گاهی وقتی داشت احساسشو بیان می کرد اشک از چشماش سرازیر می شد .۱ سال قبل و البته کمی بیشتر وقتی که ترم اخر دانشگاه بود با یکی از هم دانشکاههییاش دوست میشه و بعده یه مدت که دوست بودن با هم تصمیم میگیرن که با هم ازدواج کنن و این آقا پسر به خاطر دختر خانم که تهران بود درسشو طول داد تا بتونه تهران بمونه .ولی آخر مجبور شد بره از تهران و ماهی ۱ بار بیاد تهران و بعد هم که مجبور شد بره سربازی و خیلی کمتر بیاد پیش دوستش و وقتی دختر خانم تا حدودی فکر کرد که نمیتونه همیشه کنارش باشه خیلی راحت بهش گفت که دیگه نمیخواد باهاش باشه و فکر میکنه که نخواهد توانست بیاد تهران و اون هم دوست نداره از تهران بیاد.بعد از خیلی از حرفا معلوم شده بود که این دو نفر خیلی با هم فرق داشتن و انتخاب خوبی واسه هم نبودن و تنها به خاطر وابستگی که کنار هم بودن تصمیم به ازدواج گرفتن .سن دختر بیشتر از پسر بود اونم ۴ سال .فرهنگ خانواده هاشون خیلی فرق داشت .پسر خانواده و فرهنگ مذهبی داشت در حالی که دختر خیلی فرهنگ آزادتری داشت و حتی خیلی از تفاوتهای دیگه .

من بهش کمک کردم تا با این جریان بهتر کنار بیاد و سوگی که براش اتفاق افتاده رو پشت سر بگذاره .

باز هم میام سراغتون.